باغ کاغذی
کودکی هایمان را به خاطر بیاور... بعد از هر زمین خوردنی دستی برای بلند کردن بود.. دستانی که با لبخندی جادویی تمامی اشک های روی صورت مان را پاک می کرد..
اما روزی می رسد که تو تنها خود باید پاسخگوی همه ی این انتخاب ها باشی و اسیر ناگزیرِ این باید و نبایدها .
تو ، بهتر از من میدانی که زندگی بازی کلاغ پر نیست! نمی شود انگشت پریده را هر بار بازگرداند به گل های قالی تا روز از نو باشد و روزی ازنو
شب تماشائی است آن هم با آن آسمان ماه گونه اش...
باران می آید و چقدر غریبانه میخورد بر شیشه های دلم...
تکرار این تنهائی ِ غریب را تو خود خوب باید بدانی، حتی در صادقانه ترین روایات هم آدمها از دردها و دغدغه هایشان همیشه بخش کوچکی از حقیت ناگفته جای می گذارند ، قطعه های کوچک و پنهان شده ای که آدمها برای خود نگه می دارند .
آدمی گاهی اوقات میان ناگفتنی ها جای می ماند ... میان همان مکث ها و و سکوت ها ...


همیشه برای عاشق شدن
به دنبال باران و بهار و بابونه نباش
گاهی
در انتهای خارهای یک کاکتوس
به غنچه ای میرسی
که ماه را بر لبانت مینشاند
گاهی اوقات همه چیز اون طور نیس که باید باشه یا لااقل اون جور که تو می خوای باشه... گاهی نباید ها شدنی میشه و باید ها
نشدنی... گاهی وقتا میشینی فکر می کنی... همه چی میسنجی، بال، پایین میکنی ... و کلی برنامه ریزی ... با احتساب اگــــــرها و
شایــــــــدها و ممکنــــــــه ها بازهم شدنی نیس و همه احتمالات جواب خطا بهت میدن...
گاهی اوقات دلت خوش می کنی به بودنی که هرگز نبوده... به دیواری که هیچ وقت تکیه گاهت نبوده... به هستی که از اول به سوی نیستی می رفته... به بودنی که نبوده...
اون موقه اس که دلتنگ میشی... دلتنگ خودت ... دلتنگ تصویری از خودت که حالا گمش کردی...
با خودت فکر می کنی این همه صبوری که هیچ ... کاش جوابی ... دلیلی برای این ذهن ناآرامت داشتی لااقل...


پاورقی: چند روز پش داشتم کتاب "شازده کوچولو" رو می خوندم،
کتابی جالب که به یقین می تونم بگم یکی از بهترین کتابایی که من تا حالا خوندم...
متن بالا هم قسمتی از همین کتاب.
| Design By : Pichak |

